تعداد بازدید : 229
http://jtmm.ir/mustafa/947

اگر کسی بپرسد کجا بودی، نمی توانم بگویم در مدرسه ملاابراهیم درس می خواندم

طلبه شهید عادل دهقانی فرزند الله وردی در اول آذر 1348 در روستای قنبرلی گرمی به دنیا آمد. دوره ابتدایی را در همان روستا و از سال 1360 نیز دوره راهنمایی را در روستای ایزماره به پایان برد. در سال 1362 وارد حوزه علمیه ملاابراهیم اردبیل شد.

وی دو بار به جبهه اعزام شد و در دومین حضورش در منطقه فاو شیمیایی شد و به خاطر جراحات شیمیایی، یازدهم اسفند 1365 به شهادت رسید.

* چه هنگامی لباس روحانیت را می پوشی؟

عدالت دهقانی برادر شهید نقل می کند: تابستان 1365 که به جبهه می رفتم به عادل گفتم: از هر خانه ای یک نفر به جبهه برود، کافی است. گفت: نه. دشمن به خاک کشورمان تجاوز کرده و اگر کسی بپرسد کجا بودی، نمی توانم بگویم در مدرسه ملاابراهیم درس می خواندم. زبانم بند آمد. چند ماه بعد وقتی برگشتم، گفتند، پنجم شهریور با طلبه های دیگر اعزام شده. اواخر آذر به مرخصی آمد؛ ایام فاطمیه بود و در سخنرانی اش در مسجد به اهالی گفت: پشتیبان انقلاب و امام باشید. اهالی به هیجان آمدند و یکی از آن ها پرسید: عادل! پس کی لباس روحانیت می پوشی؟.

عادل گفت: بعد از جنگ انشاء الله. سوم بهمن 1365 وقتی از ختم طهماسب اسدی به خانه برگشتم، دیدم حال عادل خوب نیست و زود او را به درمانگاه گِرمی بردم. آن ها ما را به اردبیل فرستادند. دکترهای اردبیل هم نتوانستند در مقابل سیاه شدن دست و پایش در اثر شیمیایی شدن کاری انجام دهند.

حجت الاسلام ولی نظرپور دوست شهید می گوید: عادل اوایل دی ماه 1365 در عملیات کربلای 4 در منطقه فاو شیمیایی شده بود. از دوستانش شنیدم یک ماه در بیمارستان اهواز بستری شده بود. آن روزها شیمیایی شدنش را به خاطر این که مادرش ناراحت نشود، پنهان کرده بود. در بیمارستان اردبیل جوابی نگرفتند و او را به بیمارستان انزلی بردند. در آن جا گفته بودند، مواد شیمیایی به خونش سرایت کرده و باید یک دست عادل را قطع کنند تا جلوی بیماری و خطرش را به قلب بگیرند؛ برادرش راضی به این کار نشد و به تهران رفتند.

عدالت برادر شهید دربارۀ سفر به تهران برای معالجه می گوید: در تهران اصرار کردم او را به خارج بفرستند. گفتند باید به او خون تازه تزریق کنند. از من خون گرفتند و به او تزریق کردند اما جواب نداد و سرانجام به شهادت رساند و فردای آن روز پیکرش را به روستا منتقل کردم.

*دور سرش بچرخید و حلالیت بخواهید

خواهر شهید می گوید: در وقت اعزام برادرم به جبهه، مادرم جلوی سپاه گرمی گفت: لااقل تو نرو. دو برادرم قادر و عدالت در جبهه بودند. عادل جواب داد: کسی که باید برود، من هستم. آن ها به خاطر زن و بچه هایشان برمی گردند. مادرم گفت: هنوز که برنگشته اند. عادل گفت: می خواهم آن ها را برگردانم. وقتی دستگیره درِ اتوبوس را گرفت، مادرم به من و برادرهایم گفت: دور سرش بچرخید و حلالیت بخواهید.

با اشک چشم، دورش چرخیدیم. پدرم قرآن را بالای سرش گرفت و عادل از زیر قرآن خندان رد شد. مادرم گریه گرد و عادل گفت: بخند.

کاروان راه افتاد و ما چشم به راه ماندیم. برادرهای دیگرم برگشتند ولی او را روی دست آوردند. دور تابوتش چرخیدیم و این بار از او شفاعت خواستیم.

منبع: کتاب «علمداران عشق» شناختنامه شهدای روحانی و طلبه استان اردبیل.

برگرفته از سایت «حوزه»