تعداد بازدید : 178
http://jtmm.ir/mustafa/974

من این جا نیامده ام که فقط تبلیغ کنم

شهید علی احمدی در سال 1337 در شهر سردرود از توابع تبریز متولد شد. علی در دامان پدر و مادری متدین و عاشق اهل بیت علیهم السلام تربیت یافت.

بعد از سپری کردن دوران کودکی روانه مدرسه گردید و دوره های ابتدایی، راهنمایی و متوسطه را به اتمام رسانید.

بعد از تحصیلات متوسطه به حوزه علمیه تبریز رفته و مشغول فراگیری علوم حوزوی شد و در این مسیر برای یادگیری هر چه بهتر راهی شهر مقدس قم گردید تا نزد اساتید مبرز آن سامان بهره های معنوی بیشتری کسب کند.

* برخورد با منافقین

انتخابات دوره اول مجلس شورای اسلامی در پیش بود؛ در و دیوار شهر را آگهی ها و عکس های انتخاباتی پوشانده بود. منافقین نیز با استفاده از شیوه های منافقانه، در پی کسب آراء مردم بودند؛ اکیپ تبلیغاتی منافقین به مسجد توحید سردرود رسیده بود. علی با آگاهی و اطلاعاتی که از سوابق این گروهک داشت، با اکیپ آن ها شروع به بحث نموده و در میان مردم، خیانت ها و ضربه هایی را که آن ها به انقلاب وارد کرده بودند، بیان کرده و باعث رسوایی این گروهک گردید. منافقین که در میدان بحث و تبلیغ شکست خورده بودند، تصمیم به ترور و کشتن او گرفتند که به یاری خداوند و هوشیاری مأمورین کمیته انقلاب اسلامی نتوانستند به نیت پلید خود دست یابند.

شهید احمدی در طول عمر کوتاه خود 18 بار به جبهه ها اعزام گردید و در عملیات های: ثامن الائمۀ (ع)، بیت المقدس، مسلم بن عقیل، والفجر مقدماتی، والفجر2، والفجر 6، بیت المقدس3 شرکت نمود. وی در عملیات ثامن الائمۀ (ع) که منجر به شکسته شدن حصر آبادان شد، از ناحیۀ سر زخمی شد و قسمتی از استخوان جمجمه اش شکاف برداشت.

* شرکت در کنگره جهانی ائمه جمعه و جماعات

شهید علی احمدی از طرف مدرسه عالی ولیعصر (عج) در کنگره جهانی ائمه جمعه و جماعات که با شرکت روحانیون از اکثر کشورهای مسلمان در تهران برگزار شده بود، شرکت نمود و در این کنگره از نزدیک با فعالیت های مسلمانان جهان آشنا شده و افکار متعالی خود را در راه مبارزه با استعمار و استکبار و رهایی مسلمین از قید و بند آن ها پرورش داد.

* اعزام پدر به جبهه

تمام اهل خانواده اطراف پدر را گرفته بودند و هر کدام با دلیلی از او می خواستند از رفتن به جبهه منصرف شود. شهید احمدی دست پدر را گرفته و به گوشه ای از حیاط برده و می گوید: پدرم! اعتنایی به نالۀ آن ها نکنید؛ این ها را در همین حال رها کرده و حسین وار به سوی جبهه حرکت کنید. پدر نیز که عاشق اهل بیت (ع) بود همین گونه می کند که فرزندش می خواهد.

* همرزم شهید و جریان شهادت وی

مسئول تبلیغات لشکر عاشورا در عملیات بیت المقدس 3 نقل می کند: روز قبل از عملیات، جهت ایجاد هماهنگی های لازم به سنگر تبلیغات لشکر 5 نصر رفتم؛ بعد از صحبت با مسئول تبلیغات آن یگان، موقع خداحافظی، شخص روحانی را دیدم که در مقابل سنگر نشسته و در حال تفکر می باشد. مسئول تبلیغات لشکر 5 نصر به من گفت: او را می شناسی؟. گفتم: نه. گفت: او همشهری شما حاج آقا احمدی است. گفتم: این جا چه کار می کند چرا به لشکر ما اعزام نشده است؟.

به سوی او رفتم بعد از سلام و احوال پرسی با آشنایی که از قبل با پدرش داشتم او را شناختم. از آن جا که می دانست لشکر ما فردا عملیات دارد از من خواست که او را هم به لشکر عاشورا ببرم. بعد از کسب موافقت مسئول تبلیغات لشکر 5 نصر، مدت 10 روز مأموریت گرفته و به لشکر عاشورا آمدیم. به محض رسیدن به لشکر عاشورا، خواستیم او را به عنوان روحانی به یکی از گردان ها مأمور کنیم که گفت: من این جا نیامده ام که فقط تبلیغ کنم؛ من آمده ام تا به عنوان یک رزمنده در گردان خدمت کنم.

گفتم: اشکال ندارد به عنوان روحانی اعزام شوید، کار رزمی هم انجام دهید. گفت: نه؛ من در این عملیات می خواهم به عنوان رزمنده و تکاور عمل کنم.

بالاخره بعد از تحویل گرفتن تجهیزات و تسلیحات و نوشتن وصیت نامه، همراه گردان حبیب بن مظاهر به سوی خط مقدم عازم شد.

همان روز (24 اسفند 1366) در منطقه ماووت عراق، در حالی که بیش از 6 ماه از ازدواجش نگذشته بود در راه اعتلای کلمۀ الله به فیض شهادت نائل آمد.

* قسمتی از وصیت نامۀ شهید

شما ملت ایران را وصیت می کنم؛ حالا که بعد از قرن ها، یک مشعل و یک چراغ هدایتی، خدا به شما عنایت فرموده است، این را نشکنید. پیامبر(ص) امام(ع) و وراث آن ها را نشکنید. شکستن این چراغ، تنها به تبر و سنگ نیست، تنها گذاشتن، بدترین تخریب است.

منبع: کتاب فرزانگان شاهد، ص 74-67.